تبليغاتX
برسکوی سکوت

برسکوی سکوت

برای حسین آقاگلی

 

امشب چقدر راحت خواهی خفت

بر بستری که درتصرف کابوسی نیست

وخاطری که از خیال فردا آسوده ست

آری بخواب ، بیارام .

 

تلواسه ها

اکنون تو را وداع می کنند

تا با مشایعت کنندگانت برگردند.

 

وحشت مکن !

وحشت مکن !

شب همچنان کنار تو خواهد ماند

نزدیک تو

نزدیک ترازآن لفافه ی سفید که بر تن داری 

 

خسته ست

از پرسه های بی پناهی خسته ست،

طفلی که پشت پلکهای تو دنیا را می دید.

بگذار استراحتی کند .

 

وحشت مکن

فردای دیگری به کار نیست

آری بخواب ، بیارام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 22:47  توسط محمد  | 

غزل

دوراز تو در سکوت خودم پیر می شوم                همچون هوای مانده نفس گیر می شوم

روزی هزار مرتبه برسفره ی ملال                      از عمر و زندگانی خود سیر می شوم

چون جنگل خزان زده در باد مهرگان                   با خاطرات سوخته تسخیر می شوم

خوابم هنوز و صحنه کابوس مانده ام                  با این خیال خام که تعبیر می شوم

وقتی برای گریه مجالی نمانده است                 چون هق هق بریده گلو گیر می شوم

چون چشمه ای که حسرت دریاست دردلش       در این کویر تف زده تبخیر می شوم

با جرم این که تن به تباهی نمی دهم               محکوم تازیانه وتعزیر می شوم

تنها تر از مسیح دراین جلجتای وهن                  بر دار می کشندم و تکفیر می شوم

آیینه ای به خانه متروک مانده ام                      کی از تو باز صاحب تصویر می شوم؟


+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 23:11  توسط محمد  | 

...

هستم

مثل علف در آفتاب.

سبزم

وقتی نگاه تو گرم است.

و زرد می شوم

وقتی تو سرد می شوی.

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 23:2  توسط محمد  | 

*


در خلوت اتاق

هر تیک تاک کوچکش

ناقوس مرگ لحظه ای است

                                  _ ساعت دیواری.



+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 22:7  توسط محمد  | 

...

۱

شب

خاکستری ست که بر جا می ماند

ازشعله ی تلاش ها و تکاپوهامان

در روز.

***

۲

فرصت ها

اطراف ما شبیه  قاصدک ها سرگردانند.

نزدیک پلک های خیره و

انگشت های احتیاط.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 21:52  توسط محمد  | 

آه ای زمین !

 

برای نخستین سالگرد خاموشی مرتضی ذبیحی

 

و زمین

همچون همیشه بر مدار خودش می گردد

تا پر شتاب بگذرد

از شب ،از روز،از چهار فصل

از ایستگاه پنجم اسفند

از روی قلب ما

بی اعتنا.

 

هی ...هی ...زمین !

مقصد کجاست؟

مقصد کجاست؟

تو قرن هاست همچنان به دور خودت می چرخی

بی هیچ مقصدی .

 

هی ...هی ...زمین !

آیا در این سحابی تاریک

خورشید تازه ای متولد خواهد شد ؟

آن چشم ها ،آن چشم های آشنا

در آفتاب هیچ صبحی ،

در هیچ سرزمینی

آیا دوباره رصد خواهد شد؟

 

آری بر این مدار مقدر

تو همچنان به دور خودت خواهی چرخید .

با کوله بار سرگردانی هایت .

و ما مسافران خسته

چشم خواهیم بست ، به نوبت.

تنهاتر از همیشه،تو اما

تنهاتر از همیشه

سرنوشت تاریکت را طی خواهی کرد،

در کهکشانی از غیاب .

بی هیچ برق آشنایی

در چشم هیچ دوستی .

 

آه ای زمین !

آهسته تر

آهسته تر

بگذار تا درایستگاه پنجم اسفند

از پنجره

لختی به واحه ی  سکوت و سنگ خیره بمانیم .

و در خیال و خاطره ،برای دوست

دستی تکان دهیم .

آه ای زمین !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 20:22  توسط محمد  |